خرید بک لینک
آهنگی که از اسنپ پخش شد ، پرتم کرد به دنیای ۲۰ سالگی . بین بدخلقی لیلا از ورودش به کلاس و تنگی نفسم ، توی ذهنم پر از کلمه شد. مثل همه ی این روزهای با سرعت که ذهنم پر از کلمه است و فرصت نوشتن ندارم. فکر کردم برگشتنی میرم سالن اجتماعات مدرسه و وسط کلاس سناریونویسی کمی می نویسم . نشد . دلم نیمد این روزهای اندک باقی مونده رو بین همکارها چرخ نزنم و استفاده نکنم از گفت و شنود و دیدن خنده ها و شوخی هاشون و خستگی چشم هاشون از کار و کار و کار. اونها هم جلسه بودند. از همون جلساتی که دیگه من رو بهش دعوت نم

برچسب: نویسنده: آرین قاسمی تاريخ: يکشنبه 5 مهر 1405 ساعت: 22:18

باید بنویسم . این روزها مدام با خودم تکرار می کنم باید بنویسی .و نمی نویسم ! فکر کرده بودم شبیه سر لیلا ، توی دفترچه ی اناری کوچیکم براش می‌نویسم ، دلم می خواست قبل از رفتن روی تخت بیمارستان یه وصیت بنویسم ، فروردین آمده بود و من پر شده بودم از حجم ناگزیر و سنگین غمی که دور نبود اما گذشته بود و من نگذشته بودم ، اردیبهشت رسیده بود و من از همیشه پرکار تر بودم توی مدرسه و هرلحظه اش شبیه وصیتی بود برای سپردن خانواده ی کوچکی که ساخته بودم در این سه سال ، خانواده ای که بارها از پرتگاههای عمیقی نجاتم

برچسب: نویسنده: آرین قاسمی تاريخ: يکشنبه 5 مهر 1405 ساعت: 22:18

نشستم در مجلس برای لیلا و توی دلی . چرا نه برای خودم؟نمی دانم. نمی دانم از کی افتادم یا بودم در مسیر جلب رضایت عزیزانم. نمی دانم این خود چطور در هم تنیده شد در نگاه کردن به چشم و زبان عزیزی.می دانم اما مدتی ست ، هرکسی عزیزم نیست . مدتی ست شعار الکی سر می دهم که فلان کار فقط برای خودم و می بینم تهش باز از لج نگاه نکردن عزیزی به من است و بی فایده ... توی مجلس ، برق رفت ، گرم بود و هوا خفه ، حالم برخلاف هر روز بد نشد. فکر کردم چون حال لیلا خوب است حال منم وابسته به او . فکر کردم این « من » کی باید

برچسب: نویسنده: آرین قاسمی تاريخ: يکشنبه 5 مهر 1405 ساعت: 22:18

به وقت دیدن پست و شنیدن موسیقی و خوندن کتاب و دیدن فیلم و .. ، دیگه دستت به فوروارد و یادآوری خاطرات و گشتن شباهت مخاطب خاصشون نمیره .حتی دلتم به درد نمیاد بخاطرش . وقتی زندگی در خواب هات ، با زندگی بیداریت فرق داره . بیدار می شی و می پرسی کدوم رو واقعا دارم زندگی می کنم ؟ روحم رو توی خواب هام جا گذاشتم و جسمم توی بیداری پرسه می زنه ...مرحله بعدیش گمونم فراموشی ه ، خواب و بیداری با هم .پیری یعنی این ، نکروز آروم آروم یه قسمتایی از قلب و خاطرات ، توی هر سنی که باشی .‌..پ.ن : لیلا میپرسه آلزایمر

برچسب: نویسنده: آرین قاسمی تاريخ: يکشنبه 5 مهر 1405 ساعت: 22:18

یکی از دروغ های دنیا ، اینه که زن باید لطیف باشه. امامن می گم زن ، همسر و مادر خوب باید قوی باشه. خیلی قوی ... .اگر رفیقی هست که وسط این کارزار گاهی شیرین و گاهی سخت ، با تو ، جنگجوی قوی ، مثل یه گل لطیف باشه ، دنیا رو بردی !وگرنه چطور می شه زخم خورد و مرهم بود ، از درون لطیف بود اما ضربه های پی در پی بیرونی رو تاب آورد ، سراسر نیاز بود و نادیده گرفته شد و حتی آغوشی داشت و آرامشی برای رفع نیازها ، شنید و اخم نکرد ، حرف زد و شنیده نشد و همچنان سرپا موند ؟ ... هرچی بیشتر می گذره ، بیشتر تبدیل به

برچسب: نویسنده: آرین قاسمی تاريخ: يکشنبه 5 مهر 1405 ساعت: 22:18

یک. نمی دانم کدام از خواب های ده دقیقه ای میان ساعت های بیداری شبم بود که خیالش آمد در سرم . دلم توی خواب تپیده بود . همان طور پر‌شور و حرارت و تازه . همان طور جوان و پر امید.میان خواب و‌ بیداری دیدم که جسارت پیدا کردم برای فریاد زدنش. جسارتی که هرگز در بیداری نداشتم. زمانی به اینکه در زندانی محبوسش می کردم از روی عقل مفتخر بودم . زمانی که وقت اوج عاشقی و سرکشی بود و من عاقل بودم ! عاقلی تمام عیار .و حالا پس از سالها از زندان بیرون آمده بود و عجب وقت بی وقتی بود. حالا به سرم شور عاشقی زده بود و

برچسب: نویسنده: آرین قاسمی تاريخ: يکشنبه 5 مهر 1405 ساعت: 22:18

یک. گفتم : نگاه که می کنم دورانی رو مدام فرار کردم ، از دل‌بستگی یا شاید حتی عشق.‌ مغرور بودم و سر پرسودا داشتم. مفتخر بودم به عاقلی . حالا اما , که باید عاقل باشم، چرا نیستم ؟ چرا انگار شبیه یه مجنونم که توی کوچه پس کوچه های گذشته دنبال عشقه ؟دو. همان طور رک وسط شوخی ها جدی شد و پرسید : چرا ؟ جواب ندادم . گوشی رو روی حالت پرواز و روی صدای سشوار گذاشتم کنار فاطمه و‌ رفتم. سوالی بود که بارها از خودم پرسیده بودم . شاید هزاران بار . این روزها بیشتر از همیشه... طاقت نیاوردم . برگشتم و گوشی دست گرفت

برچسب: نویسنده: آرین قاسمی تاريخ: يکشنبه 5 مهر 1405 ساعت: 22:18

زنگ در به صدا در می‌آید . یک دستم به کمرم است از درد و با دستی فاطمه را در بغل دارم. قرص سرماخوردگی را در دهانم می‌گذارم و سریع‌تر آب ذویش می‌خورم‌ . لیلا می‌پرسد : « بابا قراره زود بیاد ؟» با ذوق می گم :« شاید ! » پشت آیفون صدای سمیرا را می‌شناسم. « گفتیم از شام هیئت برات بیاریم نتونستی بیای پیشمون» تا در را باز کنم و روی‌ماه هر دویشان را ببینم بغضم می‌گیرد. وقتی می رود یادم می‌افتد این دومین بار است سمیرا چشمانم اشکی ام را می‌بیند. دفعه قبل دیروز بود سر جلسه اولیای لیلا. نمی‌دانم وسط سرود خوا

برچسب: نویسنده: آرین قاسمی تاريخ: يکشنبه 5 مهر 1405 ساعت: 22:18

لحن ِ صريح ِ روزگار شخصی یازده هشتاد و‌هفت شبیه وقت هایی که صبح از خواب بیدار می شم و می بینم بینیم کیپه و ته گلوم یه حالیه . صبحش حریره بادوم می‌خورم‌ یا پودر زکام. اما با آب نمک شستن چیز دیگه ایه. انگار همه ی اون احتمالات رو‌می‌شوره و می‌بره. شبیه آب نمک باید باشه . چیزی که غول سیاه حسرت رو ازم دور می‌کنه‌ . صبح هایی که شبش خواب خوبی ندیدی. نصف شب توی بیداری های شیر دادن به بچه توی ذهنت خواب رو ادامه دادی و واقعیش کردی. صبح که شده بدنت کوفته اس انگار. ته مغزت یه چراغی روش

برچسب: نویسنده: آرین قاسمی تاريخ: يکشنبه 5 مهر 1405 ساعت: 22:18

دیشب بعد از مدتها فاطمه عمیق خوابید. خودم هم. خوابم ملقمه ای از همه درونم بود.یهو یادم افتاد وسط خوابم اومدم و‌توی وبلاگم چیزی نوشتم . چیزی که ذهنم رو رها کرد. دکمه ثبت پست رو زدم ، با استف سنگهام رو وا کندم و برای رفیق صمیمی ای که در واقعیت وجود خارجی نداشت نامه نوشتم ! پشت نیمکت های مدرسه پشت ذهنم مهدی بود و اینکه تصمیمم برای ادامه ماجرا چیه . بچه ها نبودن . دغدغه جنگ و بحران سی و چهل سالگی نبود . انگار تازه داشتم قدم می ذاشتم برای سفری طولانی . اما خسته بودم . بعد توی خواب دلم خواست برم استخر

برچسب: نویسنده: آرین قاسمی تاريخ: يکشنبه 5 مهر 1405 ساعت: 22:18

صفحه بندی